فشار دنیا روی من خیلی واسم سنگین نمی تونم این سنگینی رو با کسی تقسیم کنم می ترسم اون ازم دور شه اخه خیلی تنهام اگه دل کسی رو بشکنم و اون ازم دور شه هرگز خودم رو نمی بخشم من تنهام و تو تنهایی هام دارم میمیرم

مهم نیست من کیم من مترسکم چون دوست دارم ازم بترسن آره من مترسکم چون همیشه در جا مزنم من مترسکم چون گریه مو کسی نمی بینه من مترسکم چون مرگ یا زندگی برام فرقی نداره من مترسکم چون خیالبافی می کنم آره یه مترسک همیشه تو خیالش دنبال یه دوست می گرده

تا حالا توی ذهنت لحظه ی مرگ رو تجسم کردی شاید زیبا باشه که دنیایی یکنواخت از جلوی چشمات پاک شه و دنیایی بهتر و زیبا تر جلوی چشمات روشن شه اون جایی که نمی تونی از قانون فرار کنی رشوه بدی یا از سر راه برداری

شاید باشم شاید بعد از مرگم کسی برایم اشک بریزد شاید من هم برای کسی اشک بریزم من می گردم و پیدا می کنم آنچه شایسته ی ستایش است حال اشکی ریخت برای شکیبایی

یه دوست پیدا کردم ولی به اون هم امیدی نیست یا شایدم باشه خدا تو که می دونی من هم مثل تو تنهام چرا نمی خوای من ما بشه ها ؟

امروز وب شعرام رو حذف کردم واقعا ناراحتم ولی بازم شعر می نویسم با اینکه می دونم شعرای غمناک من رو کسی نمی خونه
شعرایی که من می گم همشون غمناک باید تنهایی بکشم من تا کی
میدونید داشتم به این فکر می کردم که به بچه ها عشق رو وارونه یاد می دیم عشق یعنی از کسی که دوستش داریم حمایت کنیم ولی ما به بچه ها یاد می دیم که کسی رو که ازت حمایت می کنه دوست داشته باش مثلا می گیم چرا امو رو دوست نداری اون که همیشه تو رو بیرون می بره یا تو کارتون ها هر شخصیتی که آخر فیلم ازدواج می کنه حتما اونو یا از مرگ نجات داده یا از اون حمایت کرده بچه ها با بزرگتر ها فرقی نمی کنن تنها فرقشون اینه که گول می خورن و ما از این استفاده می کنیم.

بازم اومدم می خوام بنویسم چون همیشه می دونم کسی نوشته ام رو می خونه و حتما کسی هست که منو درک کنه می خوام داد بزنم یه روز می رم از شهر بیرون که تا می تونم داد بزنم چون اگر داخل شهر این کارو بکنم همه فکر می کنن دیوونه ام ولی جایی که هیچ کس نباشه خدا منو دیوونه خطاب نمیکنه خدا منو انسان خطاب میکنه

چه خواب باشی چه بیدار همیشه کابوس می بینی کابوس زندگی کابوسی که فقط در بیداری میشه دنبالش گشت پس اینو بدون که هیچ کابوسی وحشتناک تر از زندگی خودت نیست و در ادامه زندگی ارزش جنگیدن داره ولی نه برای زنده بودن

امروز واسم یه جورایی عجیب بود منی که همیشه ساعت 2 از خواب بلند می شدم یهو ساعت 7صبح دیدم که چشام بازه ودیگه خوابم نمیبره میدونی تا حالا دارم به چی فکر می کنم به این فکر می کنم که من تو این 7 ساعت چه کاری کردم که رو زندگی خودم یا دیگران تاثیر گذاشته یعنی من تو این دو ساعت چیکار کردم؟
